روزمره

چند روز نبودم.دوست داشتم زودتر از اینا می اومدم ولی فرصت نکردم.

بعضی روزا خوب بود بعضی روزا نه.

تو عید همه دور هم جمع بودیم تا یک ماه.اما.........

همیشه که تعطیلات نیست.پس دور هم جمعی هم به پایان می رسه.

در نتیجه کم کم دور و بر من خلوت شد.حتی مادرم هم مجبور شد برگرده.

و تا 2-3 روز ناراحتبودم.تنها چیزی که منو اذیت میکرد جاخالیشون بود!

میدونستم که تابستون بهشون ملحق میشم ولی همین 2 ماه هم برام سخت

بود.خصوصآ روز رفتنشون برام سخت بود. ولی بعد عادت کردم و گفتم بسه

دیگه این روزا هم تموم میشه!!!!عصبانی

الانا سرم اونقدر شلوغ هست که جرأت نمیکنم به رمان نزدیک بشم.نیشخند

هفته پیش روز تعطیل رفتیم آب گرم.خیلی خوب بودا ولی بوی گوگرد

منو کشتنیشخندولی برای تعویض روحیه من خوب بود.تو همون جا ورزشگاه

 هم رفتیم با یه خانواده ای که رفته بودیم با خانومشون فوتبال دستی بازی

کردم.خیلی بهمون حال داد اینقدر خیس عرق بودیم که انگار تو فوتبال باشگاه

بازی کردیمخندهپیاده روی و...... روز تعطیلم به خوبی گذشت خداروشکر!

پنجشنبه شب رفتیم دعای کمیل دعا خوندیم وبعد تجدید دیدارها!

وقتی دعا تموم میشه خانوما حالا حالا پانمیشن که تا جایی که صدای آقایون

دربیاد!خندهولی ما همیشه زودتر پا میشیم بابا ما کارو زندگی داریمااا!

خلاصه عصرا همیشه سرمو گرم میکنم که دلم نگیره.

دلاتون شاد باشه!لبخند 

/ 4 نظر / 4 بازدید
miriam

[خنده]اوووووووووووووووووووووول

miriam

[تماس]سلام عزیزم خوبی؟ جا مامانت خالی نباشه عزیز دلم.ایشالا این 2ماهم زود میگذره زودی میای پیش خودمون! دلم برات تنگ شده هوارتا! دوست دارم. فعلا[ماچ][قلب][لبخند][خداحافظ]

تهمینه

سلام عزیزم منم دارم همین کارو می کنم سرمو گرم می کنم تا بسوزه بهتر از خونه نشستنه شاد باشی همیشه و همه جا